شمارهٔ ۱۳۹
امشب از بزم چو آن آینه سیما برخاستدر دلم آه به تعظیم غم از جا برخاست
گشتهام خاک و ز سودای سر زلف کجشسبزه از تربت من سلسله بر پا برخاست
تا نظر یافتم از صیقل روشن گهریچون غبار از دل من رغبت دنیا برخاست
بس که ترسیده از این چشمهی خونین چشمشتا زدم چشم به هم شور ز دریا برخاست
از خرام تو چو دامی که بر آرند ز خاکهمه تن چشم غبارم به تماشا برخاست
دودی از چاک دلم سایه به هامون افکندجاده آهی شد و از سینهی صحرا برخاست
همچو شبنم که از این سیر چمن پوشد چشمنورس آیینهام از رنگ تمنا برخاست