گنج

شمارهٔ ۱۳۸

۹ بیت
دل مرا چون غنچه از ترکان به خونز گل خنجر کسی جز بوی خون نشنیده است
چیده دام دست بازی هر نفس با طُره‌اششانه پنداری چو دل زلف تو را تابیده است
شانه پنداری چو دل زلف تو را تابیده استسر ز قتلم این قزلباش از کجا پیچیده است
مرکز پرگار حیرت چون سویدای دل استمردمک تا نقطه‌ی خال لبش را دیده است
پای طالع چون نیاید طبع موزون را به سنگدر کشاکش همچو میزان گوهر سنجیده است
این که چون عیب بدان پوشیده‌ام راز کساندر بر من خاصه از شه خلعت پوشیده است
پنجه‌ی خورشید روزم را نماید دستگاهصبح هم بر روزگار طالعم خندیده است
هر که انشای بزرگی کرده از لفظ نَسَبهمچو حرف مبتذل یا معنی دزدیده است
نورس از منظور خاطر کرده‌ام قطع نظربس که چشم من از این نادیدگان ترسیده است