شمارهٔ ۱۳۷
بر گل زخم دلم چون غنچه خندیدن نداشتتیغ خواباندن به جا چون گل به خود چیدن نداشت
روی لطف از آشنای مهر تابیدن نداشتچون تویی منظور جان بر دل نچسبیدن نداشت
داشتم زان نرگس فتّان نگاهی چشم داشتاز تمنای دل من چشمپوشیدن نداشت
صد نمکدان در بغل هر قطرهی خوناب داشتسنگدل بر روی چاک سینه خندیدن نداشت
غنچه کردنها لب مژگان ز شوخی پیشکشدامن نظّاره را از ناز برچیدن نداشت
ای که خود را میشماری در دغل بازی فریدبد قماری تا به این دستور ورزیدن نداشت
بازگشتن شرط راه است از طریق رهزنیاز ره همراهی ما باز گردیدن نداشت
چون نگاهت نقش پا ننشسته برگشتی ز راهاین بساط مردمی ناچیده بر چیدن نداشت
باید اندیشید چون فریاد خیزد از کمانناله ما گوشهگیران هیچ بشنیدن نداشت
مگذر از حق این قَدَر از حق چرا باید گذشتراه حق همچون کف دست است لغزیدن نداشت
شرط میبندم به سر گر قصد دل فهمیدهایمطلب سربستهی نورس نفهمیدن نداشت