شمارهٔ ۱۳۶
گُلت نه از عرق شرم شبنم افشان استمحیط حُسن تو را باز جوش طوفان است
گهر به خواب ندیده است این لطافت رانظاره چون رگ لعل از لبش نمایان است
چنان به یاد سر زلف او پریشانمکه سایهام به نظر موج سنبلستان است
جدا ز نرگس مخمور و لعل می گونشبه دلخراشی من موج باده سوهان است
ز گردش انجم و افلاک باز میمانندچنین که بر مه حسنت زمانه حیران است
چرا ز شوخی نظّاره میشوی وحشیتو را چو مردمکم تکمهی گریبان است
به یاد لعل تو چندان طپیدهام در خونکه زلف آه مرا حُسن شاخ مرجان است
دل از تخیّل زلف تو نافهی چین استبه یاد لعل تو اشکم چکیدهی جان است
کشد ز موج الف بر تن از تمنایشغبار راه تو منظور آب حیوان است
ز جوش گوهر سیراب بیسخن نورسزبان کلک تو هم چشم ابر نیسان است