گنج

شمارهٔ ۱۴

۷ بیت
فرنگی نرگسی دارد مرا دیوانه در صحراکه ریزد جلوه‌ی اورنگ صد بتخانه در صحرا
به چشمم سایه‌ی گل کاکل آشفته می‌آمدچو زد بر سنبل آن شمشاد بالا شانه در صحرا
ز بس رفتار او را حکم کیفیت بود جاریز نقش پای او پر می‌کنم پیمانه در صحرا
نگارین نو بهار من چو شمع جلوه افروزدز برگ گل کند انشا پر پروانه در صحرا
چو دارم ته نشان داغ، جامی از دل پر خونبه یاد لاله‌رویان می‌کشم پیمانه در صحرا
شود هر گردبادش آتشین فواره از آهمچو خون شعله جوشد از دل دیوانه در صحرا
به نخجیر دل نورس مهیا کرده گل دامیز موج پیچ و تاب زلف صیّادانه در صحرا