شمارهٔ ۱۳
در عرق ماهش کند هم چشم پروین قطره راشوخی شرمش دهد بر شعله تمکین قطره را
در دل هر ذره بحر فیض طوفان کرده استکمتر از دریا نبیند چشم حق بین قطره را
جوش اشکم یوسفستان از خیال حسن اوستموج این دریا کند بتخانهی چین قطره را
آب و آتش را به هم آمیخت شرم عارضششمع محجوبم دهد از شعله بالین قطره را
بر محیط خون دل جاری است فرمان سرشکبحر در زیر نگین باشد چو موج این قطره را
گوهر و دریا تجلّی دارد از آئینهاشقطره میبیند همین چشم غلط بین قطره را
چشم اگر داری گرانقدری مکن خود را سبکگوهر شهوار کرد اقبال تمکین قطره را
آسمانها در سویدای دلم دارِ مدارشور چندین بحر میگنجد به ظرف این قطره را
روشن از نورس به هر محفل چراغ آبروستمیکند گوهر به همت بحر چندین قطره را