شمارهٔ ۱۲
بس که در آغوش خوبان جا بود پیدا مرابر لب گل خنده در گلشن نماید جا مرا
گردش چشم غزالان است دور ساغرمدام عیش آماده است از دامن صحرا مرا
بس که عالمگیر باشد بی وجودیهای منخویش را گم کرد تا پیدا کند عنقا مرا
سرو بالایان ز بس دلجویی من کردهاندغنچه گردد گل اگر خاری رود در پا مرا
آنچنان آسان که اندازد ز مژگان دیده اشکافکنند از چشم دنیا مردم دنیا مرا
طفل دادی جلوه خود را پیش هر بالغ نظرگر سبک برداشتی ای خصم بیپروا مرا
سخت بر دل کار موی آن کمر از بس گرفتمیتوان پی را رساندن تا رگ خارا مرا
مشرق اقبال من مغرب بود چون آفتابکرد چون با خاک یکسان همت والا مرا
گوهرم از آبداری بس که طوفان کرده استقطره آید در نظر بیند اگر دریا مرا
عالمم زیر نگین چون فیض صبح از آبروستساخت همت آفتاب اوج استغنا مرا
هرچه آید در نظر از چشمش آفت میرسدساخت ایمن از حوادث بیوجودیها مرا
سایه نقصان میکند از خیرگی با آفتابمیکنند آزار این همسایگان بیجا مرا
بس که در افتادگی نورس سرآمد گشتهامخاک خود در کُشتی آخر کرد نقش پا مرا