گنج

شمارهٔ ۱۳۱

۸ بیت
دستم ز پیچ و تاب دل از کار مانده استرنگم ز بس شکسته به رخسار مانده است
ای کاش می‌رسید ولی نعمتی مرادل ناشتای نعمت دیدار مانده است
در جلد خویش یافته قید فرنگ رادر بند خود کسی که گرفتار مانده است
خوش نشأه‌ای است ذکر مدام مرا مگرتسبیح من به خانه‌ی خمّار مانده است
حُسنت اگر نماند به جا عشق پاک ماستاین جنس اگر چه رفت خریدار مانده است
باغ جهان که نیست به جا رنگ و بوی آنگل رفته دسته‌دسته همین خار مانده است
آیینه‌ی تمیز معانی است در غبارصیقل ز دست رفته و زنگار مانده است
نورس عجب مدار اگر نیست منصفیاقرار رفته است که انکار مانده است