گنج

شمارهٔ ۱۳۰

۱۲ بیت
کی سرانگشت تو را رنگ حنا پیچیده استمشت خون من تو را بر دست و پا پیچیده است
یار تار زلف بر مکتوب ما پیچیده استنیست بر پیچیده مطلب مدعا پیچیده است
عقده می‌افتد به کار قطره از گوهر شدنقابلیت پنجه‌ی اقبال ما پیچیده است
حاصل جمعیت ما نیست جز سرگشتگیاز وجود دانه بر خود آسیا پیچیده است
بند بندم هفت‌بند ناله چون نی کرده پربس که در هر بندم از شستش صدا پیچیده است
در چمن با جلوه‌ی نازش کجا همسر شودغنچه گر دستار خود ابری نما پیچیده است
جوش اشکم در نظر گرداب آب گوهر استتا ز طوق غبغب او در صفا پیچیده است
گر دل صد چاک ما سازد پریشان دور نیستشانه را سر پنجه آن زلف دو تا پیچیده است
شوخی نظّاره چون سر پنجه‌ی مژگان نازرشته‌ی جان‌ها بر انگشت ادا پیچیده است
بی‌تکلّف نفت و آتش کاش تشریف آورندزاهد خشک از ریا بر بوریا پیچیده است
هست منشور نوازش برگ برگ این چمناز رگ هر برگ گوش این نوا پیچیده است
ترک چشمش نورس از شلتاق هر نظّاره‌ایپنجه‌ی صبرم چو مژگان بر قفا پیچیده است