شمارهٔ ۱۲۹
بس که گرمش ز حُسن بازار استناز خود را ز خود خریدار است
هست واجب عیادت نگهمنرگس مست یار بیمار است
کاکل افشانده زلف وا کردهدل به آشفتگی گرفتار است
دو نگارند پیش یک صرّافدو بُتی را رواج بازار است
دل به بال غمش کند پروازجعفر ما بهشت طیار است
دل حصاری شد از پریشانیفتنه را کاکل تو سردار است
بیشتر دل به خطّ سبز برینقش آیینهی تو زنگار است
آن پریزاد را کشیده به دامشیشهی باده سرخ عیّار است
ملک زیر نگین مینایی استوارث ملک بخت بیدار است
بیمُخِل نیست وضع اهل کمالشاخ گل در شکنجهی خار است
شاهد حال نخل بارور استبخت اهل هنر نگون سار است
جز نکویی نیایداز نیکانبه بدی هر بدی سزاوار است
بیخبر آیدش بلا بر سرهر که او بیشتر خبردار است
نورس آسودگی است منظورتفتنهی روزگار در کار است