شمارهٔ ۱۲۶
قرار دل اگر رقص آن کمان نگذاشتگشاد شست توأم عقدهای به جان نگذاشت
به برج ثابت داغ اختر خدنگ تو رااگر گذاشته بیمهری آسمان نگذاشت
نگار دلکش من از پی کمان داریچون ساخت از جگر من هدف نشان نگذاشت
به رنگ شمع که چون در گرفت سوزد پاکمرا اثر ز تن ناتوان زبان نگذاشت
چرا ز اهل سخن دست بر نمیداریدکسی به تیغ زبان دست امتحان نگذاشت
ز آبرو شده در مصر امتیاز عزیززمانه یوسف ما را به کاروان نگذاشت
تو گر به خانهی آیینه میهمان خودیمرا به حالت خود رشک بد گمان نگذاشت
نظر به شاخ بلندی است عندلیب مرابه هیچ گلشنی این طایر آشیان نگذاشت
ز بس به خون جگر همچو نورسم خرسندکند ضیافتم آن میزبان که خوان نگذاشت