شمارهٔ ۱۲۵
حُسن در بزم ادا کیفیتی منظور ساختساغر مردافکنی زان نرگس مخمور ساخت
میزند پهلو بر افلاک از شراب عشق دلساغرم را چرخ زن این بادهی پر زور ساخت
پادشاه حُسن چون بر تخت استغنا نشستشرم را حاجب نمود و ناز را دستور ساخت
آنکه از سنگ قناعت ساغر عیشم شکستاز غبار راهم اول چینی فغفور ساخت
آن که چون موج از محیط وصل او دارم کنارمیکشد در بر مرا چندان که از خود دور ساخت
از فغان تابند بندم همچو نی لبریز شدنامهام هفت آسمان را کاسهی طنبور ساخت
پرتو رخسار او تا گشت منظورم چو شمعتار مژگانها مرا فوّارههای نور ساخت
کاسهی چشم مرا حُسن از نمک لبریز کرددل کباب آن لعل خندان کرد و بیحد شور ساخت
گرچه بر زخم خیال بوالهوس مرهم نهادخطّ مشک افشان لعلش داغ دل ناسور ساخت
دست نکهت غنچه را در جیب شاهان جا دهداین دل ویران به بویی میتوان معمور ساخت
فتح اقلیم معانی کرد نورس همتمخامه را اقبال فکرم رایت منصور ساخت