شمارهٔ ۱۲۴
گلِ دولت بهار زندگیهاستولی بیبهره از پایندگیهاست
به رنگین گلستان تاج و طومارسحاب تیغ را بارندگیهاست
سرشک گرمم از یاد رخ دوستچو شمع مهر در تابندگیهاست
به بی برگی است توأم باد دستیکه خود داریِ گل دارندگیهاست
مهیا کرده از شمشیر ناخنچو شیران جاه را درّندگیهاست
سگ آدم خوری بوده است دولتکه از گیراندنش گیرندگیهاست
چو نورس بر عِذار عذرخواهیمرا گلگونهی شرمندگیهاست