شمارهٔ ۱۲۳
در دل و دیده چه گنجینهی گوهر که مراستهست هم چشم صدف این مژهی تر که مراست
شانه را زود کند دست تصرف کوتاهدل صد چاکی از آن زلف معنبر که مراست
صفدر بحر به یک چشم زدن میگردددر رکاب مژه این اشک دلاور که مراست
خندهی چاک به پیراهن طاقت زده استناخنی بر دل از این وضع مکرر که مراست
نورس از جزء پریشان دلم قصه مپرسچه توان یافت از این نسخهی ابتر که مراست