شمارهٔ ۱۲۲
کشت تمکینش مرا انصاف نیستدامن من زیر کوه قاف نیست
میزند گر تیغ بیباکم چه باکمیزنم لاف غم او لاف نیست
اشکم اطلس پوش از آن رخسار شداز خطش کی بوسه مخمل باف نیست
از خلافش سکهی دلها شکستچون درستی بابت صرّاف نیست
میگشاید هر سحر جیب تو راسینهی آیینه با ما صاف نیست
برندارم از گریبان تو دستچاک اگر جیب تو تا ناف نیست
پر تَهِ کارَت به است از روی کاراطلس رومی است شال خاف نیست
میزنی دم از هجای ما چرابا الف میم تو از ما کاف نیست
از تو راضی شد به سودای نگاهدیدِ نورس بین که بیانصاف نیست