گنج

شمارهٔ ۱۲۱

۹ بیت
آبروی گوهر ما را به نیسان کار نیستهمچو خورشید آتش ما را به دامان کار نیست
دست استغنا ندارد دستگاه آستینچشم همت بستن ما را به مژگان کار نیست
موشکافان شانه‌گیر از فرق معنی نیستندمحو کاکل را به گیسوی پریشان کار نیست
هیچ موج خودنمایی نیست با آب گهربحر گوهرخیز معنی را به طوفان کار نیست
می‌کشد بر قطعه‌ی یاقوت لعلش خطّ نسخمحو ریحان خطش را با گلستان کار نیست
دلنشین من ز دیوان‌ها شود بیت‌الغزلبا پری باشد سر و کارم به دیوان کار نیست
قوّت از حق می‌رسد آن را که شد ضعفش قویکمترم از مور از آنم با سلیمان کار نیست
نیست یار از دلنشینی همچو جان از تن جدامحو آن غارتگر جان را به هجران کار نیست
شمع را در پرده‌ی شب‌ها نشیند نقش گلاهل استعداد را نورس به ایران کار نیست