گنج

شمارهٔ ۱۱۹

۸ بیت
غم نوای من در این بستان سرا بلبل بس استگر به کف باید ز می ساغر ایاغ گل بس است
گیسوی لیلی‌وشان سازد پریشان خاطرمدر کف دل مایه‌ی سودا مرا کاکل بس است
از تحمل سیل تندی چون قلم شد سینه چاکبهر مشق بردباری سر خط بابل بس است
نیل می‌خواهد اگر پیشانی طفل سرشکبر سر از باغ بنا گوشش ز خط سنبل بس است
دختر رز طرفه تردستی است در تسخیر شرماز پی رفع حجاب یار جام مل بس است
تا زند مژگان به هم در دام او پر می‌زنمابر صید مرغ دل ما را همین جنگل بس است
واجب آمد مکه و یثرب گرفتن تا نجفاز برای اهل سنت مصر و اِسْتَنبُل بس است
گر چه نورس همچو حاسد جرم دارد بی‌حسابشافع روز حسابش صاحب دلدل بس است