شمارهٔ ۱۱۸
در حلقههای زلف چو دل خانهها گرفتاول ز لعل مغبچه پروانهها گرفت
چشمم به گریه زان لب میگون کشید جامتسبیح داد از کف و پیمانهها گرفت
فغفور دل کشید چو لشکر ز اشک و آهدر چین زلف یار پری خانهها گرفت
نگذاشت دل به داغ غمش آشنا شودآن تند خو که مشرب پیکانهها گرفت
در هند زلف سود ز سودا ندیدهامفال مکرّری دلم از شانهها گرفت
هرکس که پاس سکّه از این قوم قلب داشتمسکن چو گنج در دل ویرانهها گرفت
غافل مشو ز حاصل احسان که ابر رابخشید بحر آبی و دُردانهها گرفت
مانع شده است سرکشی شعله را به چوبهر کس جنون به سنگ ز دیوانهها گرفت
از جام حرف دوست می وصل میکشیمنورس گلاب از گل افسانهها گرفت