شمارهٔ ۱۱۷
نور چون مهر پردهدار من استآبرو چون گهر حصار من است
بس که صاف است سینهام با خلقعقدهی هر دلی به کار من است
تند هر جا که بوی گل آیدرد جولان شهسوار من است
از ره حرف وا شود گاهیقفل ابجد دهان یار من است
میکشم بادهی لب لعلشخطّ او موسم بهار من است
دست فکرت از این حنا رنگینسِحر معنی کف نگار من است
کشتی عالمی است طوفانیدل دریا مگر کنار من است
طارح مطلع هلالی لبخال موزون لعل یار من است
آنچه گردد نقاب چهرهی فکرپردهی چشم اشک بار من است
دم زدن لب ز مدعا بستنمَثَل جبر و اختیار من است
نورس آشفته زلف و کاکل یارچهرهپرداز روزگار من است