شمارهٔ ۱۱۶
چون غنچه دلم از می گلرنگ گرفته استاین آینه از صیقل خود رنگ گرفته است
تا حشر بود عیش ابد زیر نگینشدستی که در آغوش تو را تنگ گرفته است
بیرنگی حُسنش زند آتش به دو عالمدل را ز من آن شوخ به این رنگ گرفته است
بهر دل سودا زده آن صبح بناگوشدام عجبی از خط شبرنگ گرفته است
گرمی است که تسخیر کند سخت دلان رازان جام شرر در جگر سنگ گرفته است
از خوشسخنی هر که کند راه به دلهادر هر نفسی قلعهی بیجنگ گرفته است
نورس سخنم رشتهی یاقوت نمایدز بس که ز خوناب دلم رنگ گرفته است