گنج

شمارهٔ ۱۱۴

۸ بیت
هرگز از آن مژه‌ها نقش نمایانش نیستخبری از نمک خنده‌ی پنهانش نیست
خبر طرفه‌ای از عالم بالا دارمشد دلم قُمری سروی که گلستانش نیست
که برآرد سری از روزن قصر فردوسگر مشبّک دلت از شوخی مژگانش نیست
خوش قماش است اگر دزد کنم همچو حنادزدی بوسه قماشی است که تاوانش نیست
دلبری را که هوادار ز عاشق نبودهست آن گلبن و آن گل که هزارانش نیست
اشک سرچشمه‌ی چشمی که ندارد منظورزنده رودی است که گلزار صفاهانش نیست
محو معشوق ازل دیده‌ی بیدار بودبخت آن چشم به خواب است که حیرانش نیست
زندگی بی‌غم معشوق ندارد نورسجسم بی‌روح دلی بوده که جانانش نیست