شمارهٔ ۱۱۳
فروغ وصل ز شبهای تار ما پیداستصفای حسن ز مشت غبار ما پیداست
نَسَب به گوهر سیراب میرسد ما راکه بیقراری ما از قرار ما پیداست
قماش درد کند گل ز رنگ گاهی ماکه روی کار خزان از بهار ما پیداست
سحاب را نبُوَد دستگاه دیدهی ترکه آبروی محیط از کنار ما پیداست
چنان به بوتهی داغ غمت گداختهایمکه جان درد ز جسم نزار ما پیداست
به خویش جبر مکن چاره نیست جز تسلیمکه عجز بندگی از اختیار ما پیداست
چو نورس آینهپرداز نقش اعجازیمکه حسن جوهر ذاتی ز کار ما پیداست