شمارهٔ ۱۱۲
خط شبیخون زن اطراف گلستانش نیستسایهی خضر به سر چشمه حیوانش نیست
کیست کز مهر تو داغی به دل و جانش نیستنامهای نیست که مهر تو به عنوانش نیست
جیب گل پاره نه تنها ز نگار کف توستکیست کز دست تو چاکی به گریبانش نیست
از رگ جان نکند فرق خدنگ تو کسیزان به دلها اثر زخم به پیکانش نیست
به خم طرهات افتاده سر و کار دلممیزنم قطره در آن راه که پایانش نیست
ماند پیکان تو در خاک و مشبّک دلهاستگوهری نیست که صددیده نگهبانش نیست
عقدهی مهر چرا در دل صبح است از اوپُر گِرِه خاطرم از کوی گریبانش نیست
شاهد داغ دلم را سند افتاده به دستخال بر حاشیهی سیب زنخدانش نیست
چهرهپرداز غبار دل نورس ز صفاسترقم خط به لب از خامهی ریحانش نیست