شمارهٔ ۱۱۱
حسن بهار گیتی بر بوی گل سوار استگلدستهای که بندد تارش ز نوک خار است
رنگینی ریاضش از سیمیاست نقشینشو و نمای نخلش پروردگار دار است
رنگ پریدهی ما بال و پر تَذَروَشطاووس شوخ چترش جانهای داغدار است
عنقای مغرب او صیاد زندگانی استباز سفید صبحش از عمر طعنه خوار است
بر چرخ کهکشانش مار هزار چشم استدوران روزگارش ثعبان جان شکار است
اکلیل اعتبارش سرمایهی کَلال استاقبال بیمدارش ادبار پایدار است
در نوش بیقوامش پنهان هزار نیش استزیر نگین گنجش بیپرده زهر مار است
دیهیم اقتدارش صورت طراز ترک استامّید بیمآلش یاس نقابدار است
جام شراب عیشش زخم گشادهروی استموج می نشاطش دام خِرَد شکار است
نقش بر آب حسنش موج سراب باشدگنج روان جاهش سیلاب نوبهار است
داغ جبین ناموس هر نقد سکّه سوزشسیل اساس دینش از آب روی کار است
بیپرده نقش آشوب از مهد راحت اوآیین بزمگاهش تصویر کارزار است
پرواز رنگ دارد نقش نگین دولتبر سر چو بال مرغش طغرای اعتبار است
نورس نشاط دنیا آمادهی ملال استدیدیم دختر رز آمادهی خمار است