شمارهٔ ۱۰۹
رو کن به حق چه جویی دارالشفا شفا اوستدردی که نیست آن را پیدا دوا، دوا اوست
قلبی است تیره مرآت بیسکّهی تجلّینقد دلی که دارد حسن صفا صفا اوست
بیالتفات نقاش کی نقش دلپذیر استسیمای هر چه دارد حسن صفا صفا اوست
در ذره مهر پیداست بحر از گهر هویداستهر جوهری که دارد نور و بها، بها اوست
بیند کسی که از بر خوانده ست درس بینشدر باغ آفرینش جوش نما نما اوست
در بحر ژرف هستی لنگر فکن به پستیخود را مدان معلم بر ناخدا خدا اوست
گر چاک سینهی ما چون موج از آن محیط استمرهم به زخم آهم هر دم جدا جدا اوست
جز یار نیست مقصود ما را ز هر دو عالمعشاق بینوا را روز جزا جزا اوست
در سینه ناله چون نی بخشد نشان ز همدمگوشی مده به هر صوت ای بینوا نوا اوست
نورس کجا کشد کس ناز نیازمندانآن کو نمیکشد سر از ناز ناز ما اوست