شمارهٔ ۱۰۲
هر که را خون جگر نعمت الوانش نیستچشم گریان لب نالان دل بریانش نیست
روح جز عشق نباشد جسد هستی رانیست یکذره که از مهر به تن جانش نیست
حسن واجب نشود ممکن ادراک کسیندهد جلوه از آن عرض که امکانش نیست
در ته چاه غمت آنکه قبولی داردیوسفی نیست در این مصر که زندانش نیست
باغ فردوس شد آیینه ز رخسار بتانرونقی نیست در آن خانه که مهمانش نیست
بحر در زیر نگین کف همت باشدجود کاذب رگ ابری است که بارانش نیست
همت ساختگی مشعل تصویر بُوَدهست دود خبر و شعلهی تابانش نیست
حسن بیساخته مشّاطه و زیور چه کنداشتها را غمی از نعمت الوانش نیست
نتوان ریخت گهر را به ترازوی سفالنعمت ارزانی آن باد که دندانش نیست
نیست گلدسته بُوَد هست خسی از خشکیگل سرپنجه اگر شبنم احسانش نیست
نورس از حلقهی نُه دایره در زنجیر استبهر افشای سخن سلسلهجنبانش نیست