شمارهٔ ۱۰۳
سلطنت نفس بهیمی را مسخر کردن استهمت سرشار ترک افسر زر کردن است
شورش افکندن به جان از رستخیر آرزوخاطر آسوده را صحرای محشر کردن است
چون بهار از فیض لاف نشأهی همت زدندست سائل را چو گل پیمانهی زر کردن است
بردن مضمون و دادن پیش اهل بخیه عرضجامهی دزدیده را از جهل در برکردن است
ساقی بزمی که من دارم چو دور روزگارخون به دلها کردن او را می به ساغر کردن است
محو غفلت را مثالآموز آگاهی شدنطوطی تصویر را نورس سخنور کردن است