گنج

شمارهٔ ۱۰۱

۱۱ بیت
بوته‌ی سوز و گداز از برگ عیشم حاصل استچون شود روشن چراغ لاله داغش بر دل است
آب و رنگ حسن می‌بندد حنا بر پای عشقبلبلان باغ را از جوش گل پا در گِل است
حسن و عشق آیینه‌دار صورت حال هم‌اندخال آن سیب زنخدان شاهد داغ دل است
پا کشید از چشم پرخون دست شست از خون مندر حنا بستن نگار سیم ساقم را جُل است
مصحف حسن تو را چین جبین سر سوره استآیه‌ی خطّ لبت در شأن مطلب نازل است
شام در محراب آغوش مدرّس زاده‌ایمی‌توان تا صبح طاعت کرد جای فاضل است
غوطه در گرداب زهر از چشم سبزی می‌زنموسمه‌ی ابروی جانان موج زهر قاتل است
غیر یار از هر دو عالم نیست چیزی مطلبمهر که را دیدیم در عالم به چیزی مایل است
از کثافت لطف حسنِ خردسال آید به چشمهمچو معنی بی‌سخن در پرده حسن کامل است
در طریق معرفت حیرت دلیل مدعاستدر ره اینجا هر که می‌ماند مقیم منزل است
نورس آن اندام سیمین در حریر شعله بافسرو زرین جلوه‌ی او را چراغان دل است