گنج

شمارهٔ ۱۰۰

۱۱ بیت
در سواری جلوه‌ات را آب و تاب دیگر استخانه‌ی زین تو آبادان که مهمان‌پرور است
زلف مشکین تو ابر آفتاب محشرستکاکلت را هرچه می‌گویم از آن بالاتر است
در گلستانی که بی سرو تو در خون می‌طپیمبر سر نظّاره‌ی من شاخ نرگس شش پر است
می‌کنی انکار عشق ما ندارد صورتیداغ ما از آب و از آئینه هم روشن‌تر است
خنده تا بر چشم گریانم زد آن شیرین دهانقطره‌های اشک پر شورم چو تنگ شکّر است
همچو دل از گرمی نظّاره‌اش در گوشوارز آتش رخسار او در جوش آب گوهر است
نقش پا نظّاره را گل کرد بر اندام اوآن بدن یک پیرهن از فکر من نازک‌تر است
دور چشم نیم خوابش نیست مژگان بلندغمزه را در آفتاب حسن چتری بر سر است
اضطرابم هر دم از چین جبینش گل کندبهر پرواز دل من موج گل بال و پر است
حلقه‌ها در گوش خورشید قیامت می‌کشدطره‌ی مشکین او مالک رقاب محشر است
نورس آن طفلی که گنجشک دلم نخجیر اوستدر مذاقش خون من شیرین چو شیر مادر است