۳۳.مثنوی حاتمیه
فارس کلکم که به میدان فکرگوی سخن برد به چوگان فکر
در تک و تاز از پی تمهید رازبست به جمازه ی همت جهاز
ناقه ی فکرت به دیار سخنگشت چو شبرنگ قلم قطره زن
بست جرس از دل فکرت نوازهمچو عرب بر جمل عرض راز
گفت که فوجی ز سواد عربطالب مطلب به دیار طلب
بهر تجارت ز مقام حجازنغمه ی قانون سفر کرده ساز
صحبد می مهر صفت قطره زنمرحله پیما همه سوی یمن
شام که طاووس ریاض سپهرباز از این غمکده برداشت مهر
زاغ سیه چتر شب تیره فامبال گشود از طرف ملک شام
یوسف زرین علم آفتابدر چه مغرب چوعلم زد بر آب
خیل ظلم برد شبیخون روزساخت نگون رایت گیتی فروز
چهره ی این یوسف بیضا لقبشد سیه از سیلی اخوان شب
بود شبی ظلمت او عمر کاهتیره و آشفته چو گیسوی آه
تیره شبی مرمر شمع حیاتخیره از او چشم و دل کاینات
گوهر روز از شبه ی شب سیاهگم شده در ظلمت او جزع ماه
دیده ی آن قافله عاری زنوراز ره مقصود فتادند دور
شور فکن صوت جرس هر طرفناقه زمستی آورده کف
قافله مضطر پی تحقیق راهبا دلی از غم شده چون شب سیاه
گرم تکاپو همه در کوه و دشتچون زقضا پاسی از آن شب گذشت
باز زشب بازی دور سپهرلعبت گله گشت فروزان چو مهر
پرتو مه گشت چو گیتی فروزقافله را شد شب دیجور روز
یافته شد راهی ازآفت سلیمراست به آیین خط مستقیم
محو تجلی به تفرج نگاهچون قدری طی شد از آن سمت راه
روضه ای آمد به نظر چون سپهرهمچو قنادیل در او ماه و مهر
بارگهی چون فلک آراستهباج تجمل ز ارم خواسته
فرش حریم درش این نه حجابخشت بنای حرمش زآفتاب
تربتی آراسته با احترامشرع سخا را شده بیت الحرام
گنبدش آن روز که بنیاد شدصاحب دل سینه ی ایجاد شد
زهره و مه شمع شبستان اوفسر فلک طایر بستان او
غنچه صفت مجمره ها پرشمیمغالیه گردان حریمش نسیم
سر زده از مجمره های بخورکاکل غلمان و سر زلف حور
هر طرف افروخته شمع و چراغهمچو گل لاله به اطراف باغ
قافله یکسر پی سامان کاربر در آن روضه گشودند بار
بود درآن قافله پیری خبیرگرد جهان گشته چو چرخ اثیر
گفت که این کعبه ی اهل صفا استمقبره حاتم دریا عطاست
شمه ی ایوان سخا گستریگوهر عمان عطا پروری
یوسف موسی کف کنعان جودگوهر ارزنده ی بحر وجود
کار کرم یافته از وی نظامغرقه ی بحر نعمش خاص و عام
بوالهوسی آن سخنان کردگوشاز دل او خاست چو دریا خروش
بهر طمع پای تمنا گشودگرم طلب در حرمش جا نمود
بود به گرمی زسر امتحانشعله ی جواله به کامش زبان
گفت که ای رونق بازار جودسرو خرامنده ی گلزار جود
نشاه ی صهبای فتوت ز توتازگی باغ سخاوت ز تو
قافله ی ما همه مهمان تومنتظر مائده از خوان تو
رخش کرم باز سبک تاز کنقافله را مائده ای ساز کن
روزی یک شام به مهمان فرستآنچه دلم خواسته است آن فرست
این سخنش چون به زبان راه یافتخادمی آزرده به نزدش شتافت
گفت که آن ناقه ی گردن شکوهآنکه سبق داشت به هیکل ز کوه
بی سببش رنج عجب راه یافتروی خود از راه به یک بار تافت
گفت که رو سرکنش از تن جدااطعمه ای ساز به اطعام ما
ناقه ی معلول چو چندی طپیدعاقبتش کار به بسمل کشید
گشت چو آراسته گسترده خوانداد صلا بر همه ی کاروان
پس زره طعنه کفایت زنانشد سوی سالار نبی طی روان
گفت که ای حاتم والا گهرنوش تورا چاشنی نیشتر
این چو عطا بود سخا گستریرفت مدار تو به افسونگری
چند زنی از گهر ای بحر دمچون صدف از کیسه ی خود کن کرم
مال کسان مایه ی احسان توستناقه ی من مائده ی خوان توست
اوهمه شب طعنه زنان تا سحراز نفسش روضه محیط شرر
صبح به جمازه ی چرخ دورنگبست ز خورشید چو زرینه رنگ
قافله جستند سراسیمه واریک سره بر ناقه کشیدند بار
صاحب جمازه ز غم بیسگونکرده روان از مژه ها سیل خون
از اثر حادثه زیبق قراربا دلی آشفته تر از زلف یار
چون قدری لب به تضرع گشودکوکب بخشش ز افق رخ نمود
دید که از یک طرفی ز آن مکانخاست غباری به خط کهکشان
قافله حیرت زده که این گرد چیسترهزن اگر نیست در این دشت کیست
چون که زهم گشت پریشان غباربود به جمازه جوانی سوار
از رخش انوار سعادت عیانبرکفش از رخش سخاوت عنان
از خم برقع رخ او جلوه گرچون گل خورشید ز جیب سحر
بسته چو ابرو ز بیاض جبینبر مه او هاله ی خط عنبرین
داشت بر آن ناقه جمالش ز دوربارقه ی شمع تجلی ز طور
تازه جوانی به شکوه تمامبر کفش از ناقه ی دیگر زمام
ناقه نغری چو عروس طرازقبه ی نه چرخ بر او چون جهاز
هر نظری واله و مفتون اوناقه ی لیلی شده مجنون او
بار بر آن ناقه ی زرین مهاراز همه جنس اطعمه ی بی شمار
ماه پری چهره شتابان ز راهگشت روان جانب آن بارگاه
بر در آن شمع شبستان جودطوف کنان لب به ستایش گشود
بر گل تر از مژه شبنم فشانعقد پرن ریختی از فرقدان
برسمن از نرگس تر ژاله بادماهش ازآن ژاله ثریا نگار
گشت به لب نقش طراز درشساخت نثار از مژه ها گوهرش
گشت چو فارغ ز زیارت جوانساخت قدم رنجه سوی کاروان
هر طرف آراسته خوانی نهادقافله را مائده خاص داد
چون به سخن لهجه ی ماه عربعرض گهر داد به یاقوت لب
گفت گل گشن خاتم منمگوهری از مخزن حاتم منم
دوش چنین گفت به خوابم پدرکای فرح خاطر و نور بصر
صورت خوش جلوه ی آیینه امخاص ترین گوهر گنجینه ام
دوش ز اعراب به حکم قضاقافله ای شد نمک خوان مرا
یک سره چون بهر سرانجام کاربار گشودند به صحن مزار
شخصی از آن قافله ی نیک پیکرد سوی تربت من راه طی
بود پی طعنه سراپا زبانکرد سوالی ز ره امتحان
کای ز کرم گشته به عالم علمیافت نظام از تو چو کار کرم
ما همه مهمان و تو مهمان نوازطالب قوتی ز تو قوم حجاز
من پی مهمانی اهل طلبوام نمودم شتری زان عرب
خیز کنون عزم ره آغاز کنقافله را مائده ای ساز کن
باشتری کوه تن و راهوارجانب آن قافله شو رهسپار
عذر مرا خواسته پیش آر خوانناقه به اعرابی مضطر رسان
زود برو ناقه به دستش سپارکز غم بار است دلش زیر بار
مردم آن قافله راز این سخنگشت چو آتشکده دل در بدن
مردم آن مجمع و سالار باریکسره جستند ز جا چون شرار
از صدف دیده بر عرض گهربر در آن رو ضه نهادند سر
صاحب جمازه ز غم سینه ریشعذر طلب گشت ز تقصیر خویش
قطره زنان جانب آن بارگاهقطره فشان از مژه ی عذرخواه
گفت که ای شمه ی ایوان جودوی گل سیراب گلستان جود
ابر کفت را دُر شهسوار یارگلشن جود تو مبرا زخار
عفو چو شد عافیت لطف و عطابگذر اگر هست خطایی مرا
ای شده از باده ی امساک مستعبرت خود گیر از آن بت پرست
چون به سخا دست ارادت گشادهمت او عرض کرامات داد
ظاهرش از جود چو ممتاز شدباطن او مظهر اعجاز شد
نورس اگر سالک صاحب دلیبا همه عسرت به کرم مایلی