گنج

۳۲.مثنوی قضا و قدر

۱۶۶ بیت
شنیدم روزی از صاحب کمالیبه رنگ بوی گل نازک خیالی
لبش موج محیط علم وعرفانبه سیما صورت او معنی جان
دلش حسن سخن را چهره پرداززبانش نغمه سنج گلشن راز
جمالش مشرق انوار تحقیقمی تقریر او در جام تصدیق
چو از درج سخن گهرفشان شدبه این افسانه سرگرم بیان شد
که روزی دیدم ابدالی جگر خواربیاض سیه از چاکش الف زار
سرا پاپیچ و تا بی همچو زنجیرشکنج زلف آهش موج تاثیر
شراب ساغرش مرجوش محشرکمند وحدتش آغوش محشر
سری سودا طلب جانی غم اندیشهلال آباد ناخن سینه ی ریش
دل طوفان گدازش شعله فرساسر شوریده اش گرداب سودا
زجوش شعله آهش دوزخ آغوشزمژگان سیل اشکش آتشین جوش
چو کردی ارغنون ناله را سازنمودی دام طایر موج پرواز
ز شور انگیزی اشک دلاورکنارش دامن صحرای محشر
زشریان کاوی فصاد گردونرگ مژگان او فواره ی خون
شرار انگیز آه شعله بارشدل دریا ز خون دل کنارش
چو ز انسان دیدم آن شوریده جان رابه کاوش جستم اسرار نهان را
در آمد الفت وکاری دگر کردبه خون گر میش دل جوش اثر کرد
چو با او زلف صحبت تاب دادمز روی مدعا برقع گشادم
که ای سرگرم سودای محبتدقایق سنج افشای محبت
چه غم چون خار در خاطر خلیدتکه مژگان رخت در طوفان کشیدت
تو را سر دستگاه ماتم کیستبه دوش خاطرت بار غم کیست
چو مطلوبت در مطلب گشایدمگر کاری ز دست من برآید
ز من تا کرد ابدال این سخن گوشچو طوفان بحر خون زد در دلش جوش
جوابم داد با آهی جگر سوزکه روشن به تو را این راز چون روز
مرا ز این پیش سودایی دگر بودچو سودا در سرم شور سفر بود
گهی بودم به صحرا در سیاحتبه دریا گاه چون بط در سباحت
گهی چون پیک صر صر دشت پیماگهی چون موج طوفان بحر پیما
گهی در دشت و در چون سیل در جوشگهی چون چشم تو دریا در آغوش
قضا را یک شبی سوی نشابوربه دشتی خائف افتادم ز ره دور
شبی چون روز من ظلمت پناهیدماغ آشفته چون گیسوی آهی
شبی چون زلف بخت تیره درهمز سودایش جنون آباد عالم
شبی تیغ اجل در قطع امیدشبی در گردنش خون دو خورشید
شبی چون طره لیلی سیه کاربه رنگ ابر سودا تیرگی بار
چو ظلمت گشت سد راه مقصودز خار رنج را هم پای فرسود
به گرد مرکز این هفت پرگارشدم دایر به هر جانب فلک وار
پی منزل به هر طرف آن بیابانپناهی جستم از هر سو شتابان
چو از مژگان نگه عزم سفر کردحصاری را به چشمم جلوه گر کرد
به رفعت چون سپهر اختر مماسیچو دلهای بتان خارا اساسی
بنایی پایه اش در اوج رفعتبسی محکمتر از کاخ محبت
اساسش برتر از نه طاق افلاکحیاط او محیط مرکز خاک
چو آمد جلوه گر در چشم خانهبه سویش چون نظر گشتم روانه
به برجی چون رسیدم دوش بر دوشچو بیت الله گشادم سویش آغوش
در مقصوره اش چون باز کردمبه هر سو چون نظر پرواز کردم
چو گشتم زایر آن نزهت آبادنگارستان چینم رفت از یاد
به قصری زان قصور نزهت انگیزسپاه جلوه ام آمد جلو ریز
چو در کاشانه ای ماوا گرفتمبه کنجی همچو گنجی جا گرفتم
هنوزم چشم بر دیوار و در بودبه هر سو محو سیاحی نظر بود
که ناگه در رسید از ره سواریبلا چابک عنانی گلعذاری
سراپا خشم و نازی عشوه آلودلب زخم از شکر خندش نمک سود
عذارش با گل و سنبل هم آغوشقیامش بر قیامت دوش بر دوش
لبی سر جوش کوثر درد جامشسر زلفی چمن در چین دامش
چو لعلی حقه اش موج گهر زدملاحت غوطه در شیر و شکر زد
لبی شمع تجلی در تبسمدهانی حلقه ی میم تکلم
قدش در جلوه همراز قیامتخرامش چهره پرداز قیامت
نگین خاتم جانها دهانشکلید قفل دلها ابروانش
به کفرستان زلفش بر همن واردل و دین غوطه زن در موج زنار
قیامت دستگاه از سرو قامتگل عارض چو خورشید قیامت
سواد زلف مشکین سنبل ترهلال نون ابرو موج عنبر
مپرس از نشاه ی چشم سیاهشبه دور آمد سرعقل از نگاهش
ز مشکین خال آن سیمین بناگوشبه داغ لاله شد نسرین هم آغوش
به شهد نکته رشک نوش خندانبه کاکل فتنه ی زنار بندان
پری چون فتنه ی مجنون نگاهشز شوخی شور محشر گرد راهش
زحسن جلوه ی نازش به گلشنتجلی سایه گل چون نخل ایمن
نمود از پرتو آن شعله ی طوربه گلشن غنچه ی گل قبه ی نور
چو مهر از جلوه ی آن سروقامتالف بر سینه ی صبح قیامت
لب لعلش طلوع نشاه ی جانخطش تصویر موج آب حیوان
مه نو نقشی از مشکین هلالشسویدای دل خورشید خالش
رخش جوش بهار گلشن طورزنخندانش حباب چشمه ی نور
به سیمین صفحه ی طرف بناگوشخطش طغرای حکم غارت هوش
تغافل آیتی از مصحف نازتبسم نکته ای از گلشن راز
ز موج نور بر آیینه زنگشز بوی گل غبار آلود رنگش
خطش چو نرگش خونخوار میگونچو چاک دل نشاندی شانه در خون
پریشان کاکلش چون شعله بر دوشگذشته موج حسنش از بناگوش
به تحریر میان نازک اوزبان خامه ام می آورد مو
زیاد قامت آن سرو آزادگلستان تمنا طوبی آباد
زشکر خنده ی آن شور محشرحلاوت غوطه زن در موج گهر
سرانگشتان آن طوفان آفتهمه ی فواره ی جوش لطافت
زکیفیت خرامش در نظر هانمودی نقش پا را موج صهبا
به عارض آفتاب مه جبینانبه نرگس فتنه ی سحر آفرینان
در چون شبنمش بر لاله ی گوشطلوع اختر صبح بناگوش
شکنج طره اش تصویر محشرخم زلفش سواد موج عنبر
قدش طوفان طراز از موج آغوشگلش از حلقه ی سنبل زره پوش
ز موج عنبرش بر قرص سیمینشبیخون حبش بر حظه ی چین
به امید وصال آن برو دوشگل خمیازه در آغوش آغوش
وفا گل دسته ی طرف کلاهشحیا آیینه ی روی نگاهش
چو زلف مشک پاش خود زره پوشچو مژگانش سنانی بر سر و دوش
کمان چو طره اش بر دوش حایلحمایل ترکشی از غنچه ی دل
مسلح از سلیح رزم سازیبه زیرش ابلقی در رقص و بازی
سمندر شیوه ی آتش نشانیزمانه گردشی زیبق عنانی
ز موج یال آن چابک براو دوشهوار سنبلستانها در آغوش
اگر سوی سپهر از جای جستینفس در سینه ی اختر شکستی
به سرعت وهم سیر و برق آیینز زین بر دوش او بتخانه ی حین
چو زانسان جلوه گر آن سرو آزاددوعالم غم دلم را رفت از یاد
به استقبال در خمیازه ی کامز تعظیمش چو گشتم زیبق آرام
نقاب از چهره ی الفت گشادهسوار از رخش سرکش شد پیاده
به شوخی درج مروارید بگشودکه تنها بودن اینجا چیست مقصود
چو شرح حال من شد عرضه یکسربه حیرت گفت کای بر خود ستمگر
نه ای گویا از این اسرار آگاهکه رهزن را است این منزل کمین گاه
بسا مرد و زن از هر کوی و برزنکه اینجا گشته صید تیغ رهزن
کنون کردم به دفع شر اشراربه گرداگرد این منزل چو دیوار
که ترسم رهزنی چون غمزه خون ریزچو مژگان خنجری بر ما کند تیز
چو خاطر جمع گردد از بداندیشنگردد از جفا کاران دلی ریش
چو من برجستم از شمع در دستجوان شمشیر جرات بر کمر بست
کمان با چار پر ناوک قرین ساختلب سو فارش از ره بوسه چین ساخت
چو از زه بر کمان آورد آغوشگذشتش گوشها از گوشه ی گوش
چو مژگان خنجرش خونریز دلهازره مرغش خدنگش رشته بر پا
خدنگستان ترکش بر کمر گاهسپر بدر هلال ابروی ماه
چواطراف حصار حصن گشتیمبه هر برج از بروج او گذشتیم
چو شمع انداخت بر کاشانه ی نورهیولای مهیبی گشت منظور
چو غولان رهزنی جلاد و خونخواررگ تیغش به کف ابراجل بار
به قصد رهزنی تیغی کشیدهفسون قتل بر خنجر دمیده
جوان چون دید روی رهزن شومشدش مجهول آن مجهول معلوم
خرامان ساخت سرو جلوه اندیشکه سازد نوش جانها فارغ از نیش
ز جا برجست رهزن تیغ در مشتشکسته همچو رنگ از صولتش پشت
حوالت کرد تیغ جان ستان راکی بی جان سازد آن آرام جان را
علم چون گشت تیغ رهزن از راههلال تیغ او شد هاله ی ماه
به چالاکی جوان ناوک اندازعقاب تیر خود را داد پرواز
چو بر رهزن فرودآمد خدنگشبه هم بر دوخت پیکان تیغ و چنگش
فرو چون ماند دست رهزن از کارفکند و دست بر بستش به دستار
چو زآن سان مرد رهزن ممتحن شدزجانم بحر تحسین موج زن شد
پس آنگه گفتم ای سرمایه ی نازز دانایان مگر نشنیدی این راز
که خار از پای دل برکنده بهترسر از تن خصم را افکنده بهتر
چرا چون لعل رخشان در دل سنگنگیرد خنجرت از خون او رنگ
به صد شوخی چواز موج تبسمشکفتش غنچه ی باغ تکلم
چنین گفت این طریق امکان نداردکه گر امشب به دستم جان سپارد
چه می دانند فردا شیر گیرانکه در شیری نمودم صید شیران
همان بهتر که امشب بسته باشدچو فردا شد به چنگم خسته باشد
چو ز انسان در جوابم شد گهر سنجندادم دیگرش از چند وچون رنج
چنان بود آن زمان طبع هوا سردکه یخ می بست در موج هوا گرد
شدی چون آب یاقوت از فسردنمی خون منجمد در ساغر تن
چو گشتم نزد آن شمع جهان سوزپی دفع برودت آتش افروز
نگار نو خط نسرین بناگوشبه شوخی گفت کای سرمایه ی هوش
تویی چون مست صهبای مشقتز رنج ره دلت وقف کدورت
دمی آغوش بگشا بهر راحتبنه سر بر سریر استراحت
که من مشغول پاس این اسیرمکه چون رنگ حنا شد دستگیرم
که گر غافل شویم از حال محبوسخلد در دیده ی دل خار افسوس
تو چون فارغ شوی از خواب راحتحراست از تو ما را استراحت
مرا چون نکته اش شد گوهر گوشمحیط خون بر آورد از جگر جوش
خروشیدم که ای رشک نکویانبه ابرو قبله ی محراب خوبان
دراین محشر که آسایش محال استمن (؟)و آسایش و خواب و خیال است
تو راحت کن که این رنجور مهجورز آسایش بود فرسنگها دور
نه کار دوست باشد پاس دشمنزمن به التزام پاس رهزن
زمن چون اعتمادش گشت حاصلچو نرگس شد به خواب ناز مایل
چو رفت آن نازنین در خواب نوشیناجل بستر هلاکش گشت بالین
چو تقدیر قضا این بود کز برسرش گردد گل آغوش خنجر
به خواب ناز چون رفت آن سمن برمرا ز آن نشاه ی فورا گرم شد سر
نعاسم در ربود و رفتم از جاکه غالب بود ضعف از رنج اعضا
مگر رهزن چو ما را دید غافلبه سوی آتش از جا گشت مایل
که تاز آتش گشاید رشته از پابه سینه طی شدش ره افعی آسا
مقید چون مبدل ساخت جا رابه آتش سوخت بند دست و پا را
پس آنکه تیغ خونریزی علم کردنمی گویم بر او بر من ستم کرد
چو رهزن تیغ بر کف آشنا کردسرش چون شاخ گل از تن جدا کرد
سلیحش با لباس از تن به در کردچو بر اسبش نشست آن دم سفر کرد
وجودش را هم آغوش عدم ساختعدم را رشک گلزار ارم ساخت
ز بس دهشت که او را بود حاصلازاین مدهوش غافل گشت غافل
شهید تیغ رهزن سرو چالاکچو بسمل غوطه زن در خون و در خاک
چو از بس اضطراب بسمل زارسرم از خواب غفلت گشت بیدار
چو دیدم نازنین را غرقه در خونز رگ زخمش به جسم نازک افزون
شده ژولیده جعد مشک سایششفق اندوده ی خون گشته شامش
ز زخم نشتر بیداد گردونرگ هر عضو او فواره ی خون
به تیغ رهزن بیداد عادتزده بر سر گل باغ شهادت
کنون از بخت وارون چند سال استکز این غم دل هم آغوش ملال است
مر تا در خیال این خار خار استزهر آهم جگر دوزخ فشار است
ز بس کز جوش سودایی ترارمسیه شد همچو سودا روزگارم
به حسرت روز و شب در تاب و در تببه این روزم که می بینی از آن شب
چو نورس هر که باشد اهل تدبیرنمی پیچد سر از احکام تقدیر