گنج

۳۱.تقریر در خطاب

۴۷ بیت
همایون منظرا والاجنابافلک قدرا فروزان آفتابا
در این عصر از اقاصی تا ادانیتو را باشد مسلم قدر دانی
ز خود چون آفتابی گرم بازارمحرک همتت را نیست در کار
ز هر اسباب مستغنی است ذاتتسبب لازم نخواهد التفاتت
مرا از خدمتت با سعی بسیارکجا مانع شود انکار اغیار
زپستی ها شنیدم کوی اغبرکند منع ضیای بدر انور
تو مشنو حرف مانع از ره دیدکه از مانع سیه شد روی خورشید
نگوید کس که جنس رایگانمبدست آورده ای اقبال جانم
نه از مغروری کج ماجرایی استبرای مطلبی این خود ستایی است
به صورت گرچه من کم دستگاهمبه دارالملک معنی پادشاهم
مپرس از حسن طرح خامه ی منکز او باغ ارم شد ناله ی من
به شان درک و فهم لایزالیبه حسن خط و طبع و فکر عالی
به هفت اقلیم اکنون چون معنی نیستاز این افکار اگر داری بگو کیست
مجو در شهر بند احتمالاتچو من مجموعه ی چندین کمالات
سخن ظاهر کند حال سخنورادا کرد این سخن دانای اکبر
ولیکن آنچه ما را اصل دعوی استهمین باشد که ناقص ز ما نیست
اگر لطف سخن بسیار عام استبه هر دعوی مرا حجت تمام است
چو مطلق سازد از طرحی عنان راکشد شبدیز کلکم خسروان را
اگر رستم اگر افراسیاب استاز این مشکین بلارگ در حساب است
نه ابتر شد شهنشه نامدی مننه الکن شد زبان خامه ی من
کنم ایران لفظ و معنی آبادچو کیخسرو به این شبرنگ بهزاد
نی کلکم که تقریر است کیششچو زنبور است تو ام نوش و نیشش
زشهدش گوش نوش آباد معنی استزنیشش جان محیط زهر افعی است
به صد اسراف شهدش کم نیایدعلاج زخمش از مرهم نیاید
کسی گر کم نویسد نامه ی منبود در زیر بار خامه ی من
نمی بندند بر نقصان خود دلبود در زیر بار خامه ی من
نمی بندند بر نقصان خود دلبه کامل گر کنند اقبال کامل
مرا بر دل اگر حاسد زند نیشکند ظاهر قصور فطرت خویش
چو هر گلزار بی خار و خسی نیستدر این گفتار منظورم کسی نیست
نماید ناقص از شوریده راییبه این صید حرم تیغ آزمایی
چو خار آن کس که دارد خوگی هااز او گل می کند بی مایگی ها
ز خست هر که با من گشت کم زنخجالت از حیا من می کشم من
فضولان کرده انداز کج نواییزبان ناقوس کافرما جرایی
زگرد کفر بادا بر سم خاکبه جز یزدان اگر دارم ز کس باک
خیانی که از من بی هراسندعجب بی دیده ی کس ناشناسند
مرا تیغ زبان چون آه مظلومگشاید ملک هندو کشور روم
کند خاموشی من فتح کشوربود اندیشه ام در عرض لشکر
تغافل بر سپاهم شد قراولبود در قلعه بندی ها تجاهل
به طعن رهزنان رسم و آدابسنانی خامه ام باشد سیه تاب
چو شاهین قلم معنی شکار استبه دست جرات من ذوالفقار است
مرا همت چو قدر عشق عالی استکمال من ز استغنای حالی است
اگر در وضع من باشد قصوریبود تقصیرش از اقبال دوری
تو ای کامل نصاب سر مراتبمرا مپسند با نقصان مصاحب
به این نقصم چون جرم ماه مگذارمرا چون آفتاب از مهر بردار
شود نورس به اقبالت گرامیچو هر نقصان او یابد تمامی
الهی تا به حکم داور پاکچو جام مهر گردد طاس افلاک
تو را محکوم حکم این مهره ی گلبه مهرت گرم هر گرمابه ی دل