گنج

شمارهٔ ۹۶

۷ بیت
نه تنها منزل او شد دل منکه شد بر درگه او منزل من
چو طفلان خفته نالان در سحرگاهبپهلوی غمت هرشب دل من
چگویم زان لب شیرین که لعلشبود پیوسته نقل محفل من
ز قتلم چند بارت دست و دامانبخون آغشته دارد قاتل من
زتابوت اجل آخر چه پرسمکه هست آن نافه و این محمل من
نروید از مزارم جز گل عشقز بس عشقش سرشته در گل من
دراین ظلمت سرا نبود بر نورحجابی غیر هستی حایل من