شمارهٔ ۹۵
چو بسمل کردی و بردی دل منبیا باری بگو کو بسمل من
رود جان از بدن بیرون ز مهرتنخواهد رفت بیرون از دل من
چو پروانه همه بال و پرم سوخترخت کان نیست شمع محفل من
شود تا قابل افتادت مقابلچه آئینه دل ناقابل من
محبت دادم و محنت گرفتموفا کشتم جفا شد حاصل من
ندانی قاتل و مقتول اگر کیستمنم مقتول و عشقت قاتل من
مپرس از منزلم اکنون که چون نوربرونست از دو عالم منزل من