شمارهٔ ۹۱
سالها شد که به دل نقش مرادی دارمدیدهٔ جان به رخ حور نژادی دارم
طره عقد گشایش چو ببندد گرهیاز گره بستن آن طره گشادی دارم
گرچه غمها بود از دوری وصلش به دلمهر دم از یاد رخش خاطر شادی دارم
کیسه دوست چو غم گر ز زر و سیم تهیستصاحبی ذوالکرم و شاه جوادی دارم
شکر ایزد که ز لَخت جگر و پاره دلدر بیابان غمش توشه و زادی دارم
نه سر صلح به کس باشدم و نه دل جنگتا در این معرکه با نفس جهادی دارم
صد رهم گر کُشد از خنجر بیداد چه نوررهی از وی تو مپندار که دادی دارم