شمارهٔ ۹۰
نه این زمان ز می جلوه تو من مستمکه سالهاست از این باده کهن مستم
دراین بهار ندانم بسر چها دارمکه دیگران بچمن جرعه نوش و من مستم
اگر نه بلبل زارم چرا بفصل بهارز آب و رنگ گل و نکهت چمن مستم
روم بکعبه و دیر و بسوزم این زنارکه آن صنم نکند همچو برهمن مستم
ز چین طره نماید چو نافه بخشائیکند ز غالیه چون آهوی ختن مستم
زهی حکایت عشقی که بعد چندین سالکند ز قصه شیرین و کوهکن مستم
لب از عصاره انگورتر چرا سازمکنونکه نور نمود از می سخن مستم