شمارهٔ ۸۳
عمریست تا چو شمع بخدمت ستاده ایمپروانه وار جهان بهوای تو داده ایم
دی لعل می فروش تو پیمود جرعهامروز این چنین همه سرمست باده ایم
نگشاده ایم بررخ خوبان بهیچ رویچشمی که بر جمال تو جانا گشاده ایم
ای کرده دستگیری افتادگان بسیما را بگیر دست که از پا فتاده ایم
بس لاله ها که بر دمد آخر زخاک مازین داغها که بر دل سوزان نهاده ایم
از ما بغیر عشق مخواه ای پدر که مابهر همین زمادر ایام زاده ایم
نقش دوکون گرچه زما ظاهر است لیکچون نور در جهان زهمه نقش ساده ایم