شمارهٔ ۸۲
هرسو که کنی روتو بدینشکل و شمایلگردند ترا عارف و عامی همه مایل
هم مایل رخسار تو خورشید جهانتابهم سائل دربار تو سلطان قبایل
پامال فراقت نشده سر نتوان کردبرگردن وصلت نفسی دست حمایل
هر چند کند جسم مرا خاک و برد باداز دل نکند سیل فنا نقش تو زایل
عاقل بود آنکسکه کند کسب فضیلتمن عاشقم و عشق توام بس ز فضایل
جز عشق تو کان عقده گشای دل من شدنگشود مرا عقده از حل و رسایل
عمریست که دل از پی توصیف جمالتبگشوده بمفتاح سخن نور دلائل