گنج

شمارهٔ ۸۱

۷ بیت
بیشتر زانکه رسد باده ز روئیدن تاکمست دیدار تو بودم بدل و دیده پاک
بلبل و قمری گلزار توبودم روزیکه نه از گل اثری بود و نه سر و چالاک
گرد بام حرمت جان طیران داشت دمیکه نبود اینهمه دور و دوران با افلاک
سالها دل حرکت کرد چو پرگار فلکتا بکوی تو سکون یافته از مرکز خاک
ذات پاک توکه بیرون بود از دانش و وهمکی نمایدخردش درک بچشم ادراک
هرکرا رو بسوی تست نجاتش باشدوانکه رویش نه بسوی تو بود هست هلاک
منکه نور توام از نار چه اندیشه کنمکند اندیشه زنار آنکه بود خود خاشاک