گنج

شمارهٔ ۷۶

۷ بیت
یکی روز رفتم بگلگشت باغکه از بلبل و گل بگیرم سراغ
بدیدم گرفته نهال گلیبدستی صراحی بدستی ایاغ
صراحی ز غنچه ایاغش ز گلوز ایندو هزاران شده تر دماغ
بخود گفتم این شاهدی بوده استکه دلها بسی کرد، چون لاله داغ
کنون شاخ و برگی دگربیش نیستکه گه بلبلش بشکند گاه زاغ
بهاران گلست و به دی خاربنسحر هیزم مطبه و شب چراغ
چو حال همه عاقبت این بودچه نور از همه به که گیرم فراغ