شمارهٔ ۷۰
نه تنها دین و دل برد از نگاهشکه روزم کرده شب زلف سیاهش
زهی صیادی چشمش که آن صیدکند صد دل بیک تیر نگاهش
بهر جا پا نهد خیزد قیامتز سرو قامت و روی چو ماهش
ز حسرت افتدش خورشید در پایبسر گر بشکند طرف کلاهش
اگر نه شاه خوبانست از چیستکه خیل خوبرویان شد سپاهش
بهر سوئی که او رخت سفر بستالهی بیخطر گردان تو راهش
دم رفتن نکرد اوگر وداعمبهر جا شد خدا پشت و پناهش
سلامت بازش آور بازیاربشود تانور مجرم عذر خواهش