شمارهٔ ۶۹
درآمد از درم مه خلعتی دوشگرفتم تا سحر تنگش در آغوش
بپایش خاستم گه دست بر دستبه پیشش گه نشستم دوش بر دوش
نه پیچیدم سر از شیرین و تلخشبنوشیدم ز دستش زهر با نوش
بعالم هر کرا روز و شبی هستشب و روز من آنزلف و بنا گوش
چگویم من ز صهبای خیالشکه برد از چشم خواب و از سرم هوش
برو واعظ که جز پیغام عشقشمرا وعظ تو چون باد است در گوش
فراموشش نسازم باری از دلکند صد بارم از دل گر فراموش
چسان در آتش عشقش نسوزمکه دریای غمش در دل زند جوش
چه نور از عشق گوید هر چه گویدچرا سازد لب از گفتار خاموش