شمارهٔ ۷
اگر چه رفتی و کشتی ز دوریت ما رابیا که جز تو نخواهیم خونبها یارا
نظر ز صورت زیبا بگو بپوشاندکسیکه گفت بپوشان جمال زیبا را
بجز نیاز ز رعنا قدان نخواهی دیداگر بناز دهی جلوه قد رعنا را
کسیکه کشتی آسودگی بساحل راندهراس و وهم چه داند غریق دریا را
اگر چه فرقت یوسف ز غصه کردش پیردوباره ساخت جوان وصل او زلیخا را
همان ربود دل و دین ز وامق بیدلکه داد حسن و بلاغت عذار عذرا را
نظر ز دیده خالد هم او کند بر خویشکه ساخت آینه روی خویش سلما را
گرم ز دست نیاید که بوسم او را دستچه نور به که زنم بوسه آن کف پا را