شمارهٔ ۵۷
نخستین دم که عالم آفریدندپی ایجاد آدم آفریدند
بود تا هیکل او را حمایلدر اسما اسم اعظم آفریدند
به رخ گنج مسما را ز اسماءطلسمی سخت محکم آفریدند
به حرز جان ز روی آن نگارمعجب نقشی معظم آفریدند
ز وصل او دلم را شاد کردندز هجرش مسکن غم آفریدند
زند تا گودی دلها را به چوگانبه رویش زلف پر خم آفریدند
لبش دیدند بر احیای امواتمسیحا را ز مریم آفریدند
سلیمان را ز لعل آن پریروینگین نقش و خاتم آفریدند
لبم از تشنگی چون خشک دیدنداز آنرو دیده پُر نم آفریدند
منال ای نور پیش یار زاغیارکه گل با خار توأم آفریدند