شمارهٔ ۵۶
کسیکه ذوق تمنای دوستان داردمگر که شوق تمنای بوستان دارد
نشان و نام چه جوئی ز عاشق آزادکه او نه بسته نامست و نه نشان دارد
غم کهولت و پیری کجا خورد پیریکه عشق روی جوانان دلش جوان دارد
کمین بقصد هلاکم نکرده گر چشمتخدنگ غمزه چرا باز در کمان دارد
حدیث عشق نخواهی گرم بعالم فاشبگو بغمزه غماز تا نهان دارد
مران ز درگه خویشم که هر کرا بینیبپاس خویش کسی را برآستان دارد
ندانم ازچه سبب نور ناتوان امشبچه بلبل سحری ناله و فغان دارد