گنج

شمارهٔ ۵۴

۸ بیت
یارم که سر وفا ندارددر سر بجز از جفا ندارد
بهر همه دارد او وفا لیکبهر من مبتلا ندارد
هر کو برهش سری فدا کردچون من خبری ز پا ندارد
بی صیقل ز برای دیگران استجز هجر برای ما ندارد
بیگانه کجا شود خبردارکز وی خبر آشنا ندارد
قاصد ز کدام ره فرستمآنجا که رهی صبا ندارد
آن کس که مرا از او جدا کردگویا خبر از خدا ندارد
بزمی که صفای آن ز نور استبی نور دمی صفا ندارد