شمارهٔ ۴۱
یاری که وداعم ننمود و بسفر رفتگو رو بسلامت که ز راه تو خطر رفت
تا پیش نظر بود مرا نور بصر بودنورم ز بصر رفت چو از پیش نظر رفت
آن شوخ جفا پیشه که هیچم بوداعیننواخت دم رفتن و از شهر بدر رفت
زد تیر غمی بر دل ریشم که ز زخمشخوناب جگر بر رخم از دیده تر رفت
او راست چه تیر نظر از ما شد و ما راقد خم چو کمان شد ز غم و عمر بسر رفت
بس تلخ شد از حنظل هجرش دهن منیکباره برون از دهنم طعم شکر رفت
ای باد بیاور ز رخش سرمه خاکیتا سرمه کند نور که نورش ز بصر رفت