گنج

شمارهٔ ۴۰

۷ بیت
آن یار که دی از بر من بار سفربستگویابهلاک من مهجور کمر بست
تا سربرهش هر قدمی فرش نمایدخورشید کمر بست چو آن یار سفربست
از خانه چو او رفت سفر جانب صحرابا قامت چون سرو و رخ همچو قمر بست
خورشید رخش هر طرف از شعشعه حسندر دیده نظارگیان راه نظر بست
در رهگذری کان بگذر آمد و بگذشتاز کثرت دلها بقفا راه گذر بست
بس در گذرش چشم تماشا بگشودندنور نظر خلق بر او راه گذر بست
او رفت و پیش نور دل افکار دعاهابر یکدگر از رشته خوناب جگربست