شمارهٔ ۳۹
گرم ز زلف سیاه تو دست کوتاهستکمند یاد تو پیوند جان آگاهست
هزار بادیه گر بیش آیدم همراهچه غم ز سختی و سستی که دوست همراهست
چو کعبه مقصد کس شد غم مغیلان چیستبجای پا رود از سر کسیکه در راهست
اگرچه دشمن خونخوار در قفا شیر استولی چو دوست توئی پیش رو چو روباهست
دلم ربوده زلیخاوشی که صد یوسفاسیرش از زنخ دلفریب در چاهست
زهی جمال که از پرده چون نماید روحجاب چهره خورشید و طلعت ماهست
چو نور قصه همیگویمش ز زلف درازولی چه سود که عمر عزیز کوتاهست