شمارهٔ ۲۱
بدل عمریست می ورزم خیالتبدین امید تا بینم جمالت
از این بیشم بدرد هجر مپسنددوائی بخش آخر از وصالت
ز درد صاف دورانش چه پروابکام آن را که میباشد زلالت
زهی اقبال کاندر قصر شاهانشکست افکنده ایوان جلالت
ملک پیوسته بهر پای بوسیسری بنهاده بر صف نعالت
قیامت کرده در دلهای موزونقیام قامت با اعتدالت
تو خورشید سپهر لایزالینباشد در جهان هرگز زوالت
نداند شرح کردن خامه نورزآب و رنگ و حسن بیمثالت